|
السلام علیک یا محمد بن عبدالله
|
||
|
ازدواج سنت رسول الله است واما اگر نمی شناسد |
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و صلوات خدا بر آقای ما حضرت محمد (ص) و خاندان پاک تر از پاکش
در اینجا واجب شد داستانی را که چندی پیش شنیده ام را برای شما تعریف کنم
چند سالی بود که باهم زندگی مان راشروع کرده بودیم خیلی خیلی هراسان بودم دلیلش هم این بود که همسرم در حال وضع حمل بود با عجله آمدم و از آژانس یک ماشین کرایه کردم تا به بیمارستان برویم همسرم را سوار کردم و خود نیز سوار شدم سر راه که داشتیم می رفتیم همسرم درد شدیدی را احساس می کرد و اسم مادرش را نیز صدا می زد گفتم : آقای راننده اگر ممکن است از چهارراه بالا بروید می خاهم مادرهمسرم را نیز سوار کنم راننده قبول کرد و همان مسیر را طی نمود وقتی که به مقصد رسیدیم من خود پیاده شدم که به ته بن بست بروم زیرا کوچه انقدر باریک بود که ماشین داخلش نمی رفت همین که من پیاده شدم وبه در خانه نزدیک شدم راننده نگاهی بسیار زشت به همسرم انداخت و مشاهده نمود که طلا و زیور آلاتی بر گردن و مچ وی آویزان است بلادرنگ گاز ماشین را گرفت و خیلی سریع از محل دور گشت من که صحنه را مشاهده کرده بودم به سر و صورت خود می کوبیدم و از مردم در خواست کمک می کردم تا اینکه یک راننده با معرفت پیدا شد من و مادر همسرم را سوار کرد و به تعقیب ماشینی که بسیار زیاد از ما فاصله داشت پرداختیم او داشت از شهر خارج می شد و ما ناچار بدنبالش می رفتیم ناگهان ماشینی که همسرم در آن بود نا پدید گشت دیگر حال خود را نفهمیدم تا اینکه بعد از 20 دقیقه پیکر نیمه جان همسر خود را در باغات آن اطراف مشاهده کردم به پایین آمدم زانوهایمان سست شده بود مشاهده کردم که دستانش خونی است گوش هایش بریده شده و پایین شکمش که از زور زایمان باز شده غرق خون نفاس و ..... طرفش رفتم می خاست چیزی را باز زمزمه به من بگوید بله می شنیدم با همان حالت نیمه جان می گفت مرد مرا به این محل آورد و از ماشین به بیرون پر تابم کرد گفتم رحم داشت باش من حامله هستم! اعتنایی نکرد به طرف طلا و جواهراتم نشانه رفت و اونها را طلب کرد من امتناع از دادن کردم همانند شیر به طعمه حمله ور شد و به زور تمام انگشت تر ها و النگوهایم را از انگشت و مچم بیرون کشید گوشواره هایم را در خواست کرد ندادم به زور شروع به کشیدن کرد تا اینکه احساس کردم گوشم بد جوری می سوزد بعد از اینکه او سوار ماشینش شد و رفت از ترس و دلهره ی شدیدی که داشتم فرزندم را نیز انداختم چندی نگذشت که سگی به طرفم آمد و فرزندم نو رسم را به دندان گرفت و از انجا فرار کرد مرد : بیش از این دیگر قوه حرف زدن نداشت و بی هوش شد راننده تاکسی که از شهر مرا سوار کرده بود هنوز آنجا بود همسرم را بغل کردم و به داخل ماشین بردم سریع به بیمارستان رسیدیم ولی کار از کار گذشته بود و همسرم مادر شدن و حتی داغ زندگی هر دو بر دلش ماند علت را از پزشک معالج جویا شدم و گفت ترس شدید و ترکیدن ضحله اش باعث مرگش شده وقتی موضوع را اشک ریزان برای کسبه ی متدین محل تعریف کردم رو به من کرد و با لحنی لبریز از خوش خلقی اما با جدیت تمام گفت : فلانی یادت است که همسرت چقدر دلهاسوازند ؟ یادت هست که چقدر زندگی ها از هم برای شما پاچیده شد؟ یادت است که با طلا و زیورش چقدر فخر فروشی کرد؟ یادت است که زنی که ایمانش به یک مو بند بود و شوهرش قدرت تامین خاسته هایش را نداشت فاحشه شد و آبرویشان در محل رفت؟ ؟ یادت هست شب سال نو که میشد چه ها که نکردی ؟ همانطور که چشمانم غرق اشک بود به تایید حرف ایشون سر به زیر انداختم|
|