تبليغاتX
السلام علیک یا محمد بن عبدالله
 
السلام علیک یا محمد بن عبدالله
 
 
ازدواج سنت رسول الله است واما اگر نمی شناسد
 


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام و صلوات خدا بر  آقای ما حضرت محمد (ص) و خاندان پاک تر از پاکش



سلام علیکم

نزدیک عیب است! خواستم حضورتان مطالبی را عرض کنم
شاید بپرسید چرا عیب؟ برای اینکه عیده ما زمانی است که ما از معصیت و گناه و حق الناس و نافرمانی خدای مهربان  و سخت عقوبت در امان باشیم.
پس این نوروز در اکثر خانواده های ایرانی به جز درصد کمی عیب است نه عید.
حضرت علی (ع) می فرمایند : قوام و پایداری دنبا به وسیله سه گروه است:
یک:عالم سخنوری که به علمش عمل کند (یعنی ما اول قبول داشته باشیم گفته خودمون را بعد مردم را موعظه کنیم یعنی می گوید قرآن خودش نیز عمل کند)
دوم: کسانی که صاحب ثروت هستند ودر عین حال سخاوتمند باشند
( یعنی که نروند هی ملک باغ و ... بخرند قسمتی از آن مال را خرج مردم نیازمند کنندوآنچه را خود دارند برای آنان نیز تهیه کنند)
سوم: کسانی که فقیرند ولی دین به دنیا نمی فروشند( آبرومند هستند)
مسلمانان تمامی بدبختی هایی که بر سر ما می آید بر اثر این است که به بالادست نگاه می کنیم
الان به عنوان مثال شب عیبه!
هیچ وقت نگاه نکن کی چی داره همیشه نگاه به خودت بکن تا خواستی از زندگی ات ناراضی باشی و ناراحت
باشی نگاه به زیر دستت بکن
می بینی شما الحمد الله همه چیز داری اکثر مردم را می بینی
دین و دنیاشون را به خاطر آن چیزی که مهم نیست از دست می دهند ما همیشه 90 چیز را از 100 چیز داریم
10 تاش را نداریم.
اون 90 تایی را که داریم سلامت جسمه سلامت زندگی است حالا یه چیزهایی یه سری افراد دارند ما نداریم
لذا اگر ما بخواهیم در این دنیا به بالادست نگاه کنیم هیچ وقت زندگی مان آرام قرار ندارد و هیچ وقت نیز
از زندگی مان راضی نیستیم
چون هرچی به بالا دست نگاه کنیم باز هم بالادست ترش نیز است
اما وقتی به زیر دست نگاه کردی هم اززندگی ات راضی هستی
هم تنت سالمه هم دین داری
به عنوان مثال می خواهم امروز به قطره ایی بسیار ناچیز از این دریای طوفانی
خدمتتان اشاره کنم


در اینجا واجب شد داستانی را که چندی پیش شنیده ام را برای شما تعریف کنم

  چند سالی بود که باهم زندگی مان راشروع کرده بودیم خیلی  خیلی هراسان بودم دلیلش هم این بود که همسرم در حال وضع حمل بود با عجله آمدم  و از آژانس یک ماشین کرایه کردم  تا به بیمارستان برویم  همسرم را سوار کردم  و خود نیز سوار شدم  سر راه که داشتیم می رفتیم  همسرم  درد شدیدی را احساس می کرد و اسم مادرش را نیز صدا می زد گفتم : آقای راننده اگر ممکن است از چهارراه بالا بروید می خاهم مادرهمسرم  را نیز سوار کنم راننده  قبول کرد و همان مسیر را طی نمود وقتی که به مقصد رسیدیم من خود پیاده شدم  که به ته بن بست بروم زیرا کوچه انقدر باریک بود که ماشین داخلش نمی رفت همین که من پیاده شدم  وبه در خانه نزدیک شدم   راننده نگاهی  بسیار زشت به همسرم انداخت و مشاهده نمود که طلا و زیور آلاتی بر گردن و مچ وی آویزان است بلادرنگ گاز ماشین را گرفت و خیلی سریع از محل دور گشت من که صحنه را مشاهده کرده بودم  به سر و صورت خود می کوبیدم  و از مردم در خواست کمک   می کردم تا اینکه یک راننده با معرفت  پیدا شد من و مادر همسرم را سوار کرد و به تعقیب ماشینی که بسیار زیاد از ما فاصله داشت پرداختیم او داشت از شهر خارج می شد و ما ناچار  بدنبالش می رفتیم   ناگهان ماشینی که همسرم در آن بود نا پدید گشت دیگر حال خود را نفهمیدم تا اینکه بعد از 20 دقیقه پیکر نیمه جان همسر خود را در باغات آن اطراف مشاهده کردم به پایین آمدم زانوهایمان سست شده بود مشاهده کردم که دستانش خونی است   گوش هایش بریده شده و پایین  شکمش که از زور زایمان باز شده غرق خون نفاس و ..... طرفش رفتم می خاست چیزی را باز زمزمه به من بگوید بله می شنیدم با همان حالت نیمه جان می گفت مرد مرا به این محل آورد و از ماشین به بیرون پر تابم کرد گفتم رحم داشت باش من حامله هستم!  اعتنایی نکرد به طرف طلا و جواهراتم نشانه رفت و اونها را طلب کرد من امتناع از دادن کردم  همانند شیر به طعمه حمله ور شد و به زور تمام انگشت تر ها و النگوهایم را از انگشت و مچم بیرون کشید گوشواره هایم را در خواست کرد ندادم  به زور شروع به کشیدن کرد تا اینکه احساس کردم گوشم بد جوری می سوزد بعد از اینکه او سوار ماشینش شد و رفت از ترس و دلهره ی شدیدی که داشتم فرزندم را نیز انداختم چندی نگذشت که سگی به طرفم آمد و فرزندم نو رسم  را به دندان گرفت و از انجا فرار کرد مرد : بیش از این دیگر قوه حرف زدن نداشت و بی هوش شد  راننده تاکسی که از شهر مرا سوار کرده بود هنوز آنجا بود همسرم را بغل کردم و به داخل ماشین بردم سریع به بیمارستان رسیدیم ولی کار از کار گذشته بود و همسرم مادر شدن و حتی داغ زندگی هر دو بر دلش ماند علت را از پزشک معالج جویا شدم و گفت ترس  شدید  و ترکیدن ضحله اش باعث مرگش شده  وقتی موضوع را اشک ریزان برای کسبه ی متدین  محل تعریف کردم رو به من کرد و با لحنی لبریز از  خوش خلقی اما با جدیت تمام  گفت :  فلانی یادت است که همسرت چقدر دلهاسوازند ؟ یادت هست که چقدر زندگی ها از هم  برای  شما پاچیده شد؟  یادت است که با طلا و زیورش چقدر فخر فروشی کرد؟  یادت است که زنی که ایمانش به یک مو بند بود و شوهرش قدرت تامین خاسته هایش را نداشت  فاحشه شد و آبرویشان در محل رفت؟ ؟ یادت هست شب سال نو که میشد چه ها که نکردی ؟ همانطور که چشمانم غرق اشک بود به تایید حرف ایشون سر به زیر انداختم


 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط بنده خدا  | 
 
  بالا